تبسمتبسم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

تبسم پرنسس بابا و مامان

گوش دخترم سوراخ کردن

عزیز دل مامان بلاخره بعد مدتها فرصت کردم چیزی برات بنویسم عزیز مامان روز سه شنبه 7 خرداد 92 با تصمیم و اصرار بابا رضا رفتیم و به گوش شما گشواره زدیم ...دختر قشنگم وای که چقدر من گریه کردم وقتی شما از درد اشک میریختی و گریه میکردی الهی مامانی فدای اون مرواریدای چشمات بشه دیگه هیچوقت دلم نمی خواهد این اشک چشماتو ببینم ولی میدونم که گاهی پیش میاد دیگه دختر عزیزتر از جانم دوست دارم پرنسس کوچولوی من.... چند تا عکس دخملی با گل گوشهای قرمزش در ادامه مطلب   ...
26 خرداد 1392

عكسهاي آتليه

در 6 ماهگي دخترم گل به اتليه انار برديم كه حسابي عكسهاي خوشكلي گرفتيم اينم عكساش     ...
13 خرداد 1392

اولين دندون دخترم

روز دوشنبه 16 بهمن من و دختر گلم خونه مامان جوني بوديم همون روز وقتي كه مامان جوني داشت با شما مثل هميشه بازي ميكرد شما بازم مثل هميشه دست مامان رو گرفتي و كردي تو دهنت كه يهو مامان جون با كلي ذوق من و صدا زد و گفت مامان دخترمون دندون دار شده واي خدا باورمون نميشد كه شما به اين زودي و البته بي خبري دندون در آورده باشي خلاصه كه مامان جوني به هر وسيله اي متوصل شد تا مطمئن بشه كه اوني كه حس كرده تو دهن شما دندونه يعني رفته نلبكي آورده كه ببينم صدا ميده تو دهنت يا نه بعد استكان آورده خلاصه كه بله درست حدس زده بود  شما ديگه داري ميشه قاطي كباب خورا قربونت برم كه انقدر صبوري و بدون دردسر دندونت سر زده و اصلا مامان رو...
5 اسفند 1391

شروع غذاي كمكي

روز جمعه 29 دي 5 ماه دخترم تمام شد و من و بابايي تصميم گرفتيم كه به شما كمي حريره بادام بديم براي همين وقتي شما از خواب بيدار شدي ماماني براي شما حريره درست كرد و شما هم كه حسابي خوشت اومده بود مي خواستي همشو بخوري ولي  براي روز اول فقط يكمي بهت دادم كه خوردي اينم عكس غذا خوردن دخترم اين ظرف غذاي شما   براي ديدن بقيه عكسها ادامه مطلب اينم حريره شما اينم شما كه مامان ظرف غذا رو بهتون نشون ميده اينم دخترم كه داره غذاشو ميخوره       و اين جا هم دخترم خودش با قاشقش غذا ميخوره و بعد هم عصباني شدي كه چرا ديگه بهت غذا ندادم ...
1 بهمن 1391

تولد ماماني

  دختر عزيزم روز جمعه 22 دي روز تولد ماماني بود اون روز بابايي كه ميخواست ماماني رو سوپرايز كنه    كلي مهمون دعوت كرده بود و صبح جمعه به مامان خبر داد   واي كلي كار داشتيم   كاش ماماني بزرگتر بودي كه كمكم ميكردي دخترم... ولي خب ديگه با كمك بابايي كارا انجام شد البته ماماني بايد بگم كه مادر و عمه و عمو هم به خاطر شما از راه دور اومده بودن كه اين گل دخترم رو ببینن و خب كلي دلشون براي شما تنگ شده بود براي همين ناهار رفتيم پيش اونا و عصري همه با هم اومديم خونه و با كمك عمه كارها رو انجام داديم و منتظر مهمونا شديم   مهمونا كيا بودن:ماماجون و بابا جون و داييها و خانمهاشون بعد بي بي جون...
26 دی 1391