4 ماهگي دخترم
عزيز دل ماماني روزها و شب ها تند تند ميگذره و شما هر روز بزرگ و بزرگ تر ميشي و هر روز با شيرين كاريهات دل مامان و بابا رو بيشتر ميبري. روز 29 اذر نوبت واكسن 4 ماهگي شما بود كه چون فرداش شب يلدا بود من و بابايي تصميم گرفتيم شما رو ديرتر براي واكسن ببريم (البته شما يخورده صدات هم گرفته بود گفتيم بهتر بشي بعد) خلاصه روز دوشنبه 4 دي (كه البته تولد بابايي بود) شما رو براي واكسن برديم بهداشت عزيزم اول شما رو وزن كردن كه 6450 كيلو بودي و بعد قد شما كه 61 بود و خدا رو شكر همه چي نرمال بود واييييي حالا نوبت واكسن البته قبلش به زور به شما قطره فلج خوروندن و بعد شما كه تو بغل مامان جوني بودي چون من كه اصلا طاقت ديدن اشكات رو ندارم
اماده شدي براي واكسن خانم پرستار اون سوزن و كه فرو كرد تو پاهاي خشكلت يكم گريه كردي اما همين كه بابا رضا شما رو بغل كرد ساكت شدي الهي قربونت بشم ماماني
خانم پرستار كلي تعجب كرد كه شما گريه نكردي گفتم آخه دخترم خيلي مظلوم و ارومه
بعد هم من و شما اومديم خونه مامان جوني كه خدا رو شكر تب هم نكردي و راحت خوابيدي اميدوارم هميشه سالم باشي دختر گلم


4 ماهگي دخترم
