تبسمتبسم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

تبسم پرنسس بابا و مامان

خاطره خوب

1391/10/6 22:45
نویسنده : مريم
343 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم تبسم جان سال پيش همين روزهاي سرد زمستون بود كه من و بابايي با كلي ذوق رفتيم ازمايشگاه و فهميديم كه يه مهمون تو راه داريم از اون به بعد زندگي ما يه جور ديگه شد و ما خودمون رو براي يه زندگي 3 نفره اماده ميكرديم توي اين راه مامان جون زيبا بزرگترين نقشو داشت كه نمي گذاشت مامانت دست به سياه و سفيد بزنه و هر روز غذاي مامان و شما و بابا رو دايي معين زحمت ميكشيد و برامون مياورد روزهاي به ياد موندني بود كه در عين حال كه خيلي براي ماماني سخت ميگذشت ولي لحظات شيريني داشت كه شايد ديگه هيچوقت تكرار نشه.....متفکر

خريد كردن و اماده كردن اتاق شما خيلي خوب بود ماماني دكتر توي 5 ماهگي به مامان و بابا گفت كه قرار يه پرنسس خوشكل گيرمون بياد و بابايي كه هميشه دوست داشت دختردار بشه و اسم اونو بزاره تبسم بالاخره به ارزوش رسيد.قلب

اما بالاخره روز موعود فرا ميرسه:

روز يكشنبه صبح 29 مرداد كه مصادف بود با روز عيد فطر من با درد عجيبي ساعت 8 صبح از خواب بيدار شدم از اونجایی که خیلی در مورد دردهای زایمان خوانده بودم حدس زدم که این همون درده برای همین بدون اینکه به بابایی بگم رفتم دوش گرفتم و بعد که اومدم بیرون صدای بابایی زدم و گفتم فکر کنم وقتشه و بعد مامان جونی زنگ زد که بریم عید دیدنی که من گفتم زیاد حالم خوب نیست اونم سریع خودشو رسوند خونه ما و بعد هم بابایی با مادر جونت تماس گرفت و اون هم که داشتن میرفتن بهشت گمشده برگشتن و همه با هم رفتیم بیمارستان ام ار ای که اونجا بهمون گفتن وقته اومدن شماست اما دکتر من می خواست بره خارج از شهر و من مجبور شدم با کلی گریه و زاری سزارین بشم و نتونستم اولین نفری باشم که شما رو میبینهناراحتو این موضوع همیشه منو ناراحت میکنهگریهولی خب بالاخره شما ساعت ١٢:٤٥ دقیقه ظهر به دست دکتر شهریور به دنیا اومدی با وزن ٣٦٥٠ کیلو و قد ٤٨ سانت و خدا رو شکر بدون زردی به دنیا اومدی همه خوشحال بودن نمی دونی بیمارستان چه خبر بود همه فامیل اومده بودن و عید دیدنیشون تو بیمارستان بالای سر من و شما بود بعد فهمیدم که وقتی من تو اتاق عمل بودم بابایت خیلی گریه کرده و بعد هم که با درد من و فریادهام از درد باباتم ناراحت میشد چه میشه کرد دیگه عاشقه دیگهقلبخجالتخلاصه که روز به یاد موندنی بود و روز دوشنبه هم با هم اومدیم خونه که با خانواده خودمون یعنی دایی ها و عموها نهار رو دور هم بودیم و زندگی ٣ نفری ما شروع شد.......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

ستیانفس
7 دی 91 10:16
سلام پرنسس کوچولو
من وتو تقریبا همسن هستیم
می خوام باهات دوست باشم
خوشحال میشم بهم سربزنی]

سلام عزيزم ممنون كه به من سر زدي من هم خوشحال ميشم دوست خوشكلي مثل شما داشته باشم
زن دایی زهرا
3 بهمن 91 11:43
برای من و دایی مهدی هم یکی از شیرین ترین روزهای زندگیمون بود.. نینیمون قرار بود شهریوری باشه مثل من .ما تصمیم گرفتیم مرداد بریم مسافرت تا شهریور رو کامل پیش نینیمون باشیم .اما روزی که خداحافظی کردیم مامانی گفت نینیمون حوصلش سر رفته ومی خواد زودتر بیاد وااااای نه... کلی دعا کردم که منتظرمون بمونی.. صبح یکشنبه (29) ساعت 5 رسیدیم وتا 11 خوابیدیم .بیدار که شدیم.. زنگ تلفن .خاله آرمیتاو... 10 دقیقه بعد بیمارستان بودیم و ... قربونت برم من که منتظرمون موندی تبسم گلی مامانی خیلی درد کشید و اذیت شد اما میدونم که الان همه رو یادش رفته


اخي يادش بخير يادته چه استرسي داشتي موقع رفتن كه نكنه اين دختر زودتر به دنيا بياد و ما نبشيم