خاطره خوب
دختر گلم تبسم جان سال پيش همين روزهاي سرد زمستون بود كه من و بابايي با كلي ذوق رفتيم ازمايشگاه و فهميديم كه يه مهمون تو راه داريم از اون به بعد زندگي ما يه جور ديگه شد و ما خودمون رو براي يه زندگي 3 نفره اماده ميكرديم توي اين راه مامان جون زيبا بزرگترين نقشو داشت كه نمي گذاشت مامانت دست به سياه و سفيد بزنه و هر روز غذاي مامان و شما و بابا رو دايي معين زحمت ميكشيد و برامون مياورد روزهاي به ياد موندني بود كه در عين حال كه خيلي براي ماماني سخت ميگذشت ولي لحظات شيريني داشت كه شايد ديگه هيچوقت تكرار نشه.....
خريد كردن و اماده كردن اتاق شما خيلي خوب بود ماماني دكتر توي 5 ماهگي به مامان و بابا گفت كه قرار يه پرنسس خوشكل گيرمون بياد و بابايي كه هميشه دوست داشت دختردار بشه و اسم اونو بزاره تبسم بالاخره به ارزوش رسيد.
اما بالاخره روز موعود فرا ميرسه:
روز يكشنبه صبح 29 مرداد كه مصادف بود با روز عيد فطر من با درد عجيبي ساعت 8 صبح از خواب بيدار شدم از اونجایی که خیلی در مورد دردهای زایمان خوانده بودم حدس زدم که این همون درده برای همین بدون اینکه به بابایی بگم رفتم دوش گرفتم و بعد که اومدم بیرون صدای بابایی زدم و گفتم فکر کنم وقتشه و بعد مامان جونی زنگ زد که بریم عید دیدنی که من گفتم زیاد حالم خوب نیست اونم سریع خودشو رسوند خونه ما و بعد هم بابایی با مادر جونت تماس گرفت و اون هم که داشتن میرفتن بهشت گمشده برگشتن و همه با هم رفتیم بیمارستان ام ار ای که اونجا بهمون گفتن وقته اومدن شماست اما دکتر من می خواست بره خارج از شهر و من مجبور شدم با کلی گریه و زاری سزارین بشم و نتونستم اولین نفری باشم که شما رو میبینه
و این موضوع همیشه منو ناراحت میکنه
ولی خب بالاخره شما ساعت ١٢:٤٥ دقیقه ظهر به دست دکتر شهریور به دنیا اومدی با وزن ٣٦٥٠ کیلو و قد ٤٨ سانت و خدا رو شکر بدون زردی به دنیا اومدی همه خوشحال بودن نمی دونی بیمارستان چه خبر بود همه فامیل اومده بودن و عید دیدنیشون تو بیمارستان بالای سر من و شما بود بعد فهمیدم که وقتی من تو اتاق عمل بودم بابایت خیلی گریه کرده و بعد هم که با درد من و فریادهام از درد باباتم ناراحت میشد چه میشه کرد دیگه عاشقه دیگه
خلاصه که روز به یاد موندنی بود و روز دوشنبه هم با هم اومدیم خونه که با خانواده خودمون یعنی دایی ها و عموها نهار رو دور هم بودیم و زندگی ٣ نفری ما شروع شد.......


خاطره خوب
